<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-35609746</id><updated>2011-04-22T08:51:28.309+04:30</updated><title type='text'>vazneh</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://vazneh.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35609746/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://vazneh.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>SAMAD</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417314312505931876</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>7</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35609746.post-5519335673572703197</id><published>2007-05-07T15:42:00.000+03:30</published><updated>2008-12-11T03:35:06.464+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_BXzhgd5jaiU/RkCwb8Ku8hI/AAAAAAAAABA/kA4ReIif80M/s1600-h/shamslan.gif"&gt;&lt;/a&gt; كتاب « مكتب بازگشت » اثري است كه مي توان به جرأت گفت كه در اين موضوع از مفيد ترين آنهاست . آقاي شمس لنگرودي طبق روال هميشگي خود با وسواس و دقت زيادي به شعر و ادبيات دوره بازگشت پرداخته است . بنده قصد اين را دارم كه اين كتاب را كه از نقطه نظر تاريخ ادبي، يكي از بهترين هاست به شما معرفي كنم ، ولي با تأكيد بر روي نوع نگارش اين كتاب . ايشان اين دوره را با رويكردي نقّادانه و در بسياري از مواقع طنّازانه يا بهتر بگويم به ظرافت ملموسي تجزيه و تحليل نموده اند . استفاده از زبان طنز در ماندگاري نوشته در ذهن بسيار كمك مي كند ، و از آن مهمّتر انتخاب شايسته اشعار طنز و گاهي هزل اين گيرايي را به مراتب بالاترمي برد ، به گونه اي كه اگر كسي كمتر به مطالعه از اين قبيل موضوعات تن مي دهد ، با آغوش باز پذيراي آن مي شود . در كل طنزي تند است و دلچسب .&lt;br /&gt;همانطور كه در بالا اشاره شد طنز در اين كتاب دو بخش است . بخش اوّل طنز خودِ نويسنده ( آقاي لنگرودي ) و بخش دوّم اشعار طنزي كه شاعران آن دوره سروده اند،كه با بكارگيري هنرمندانه اين شعر ها مطلب را دلپسندتر مي كند . به نمونه هايي اكتفا مي كنيم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- دست كم 153 سال ( از زمان جلوس كريم خان تا سقوط مظفرالدين شاه ) سدي در برابر تكامل شعر فارسي شد و استعدادهاي بزرگ و درخشاني را در خود غرق كرد كه بدانان مي پردازيم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- روزي كه امير كبير به وزارت مي رسد ( حدود 1227 شمسي ) قآني ، بزرگترين و بي شخصيت ترين شاعر دربار قجر براي لقمه ناني و حبّۀ ترياكي مي نويسد :&lt;br /&gt;به جاي ظالمي شقي ، نشسته عادلي تقي كه مؤمنان متقي ، كنند افتخار ها&lt;br /&gt;و منظور او از ظالمي شقي همان حاج ميرزا آقاسي است كه چندي قبل ، همين قآني عيناً مدح بالا را براي او گفته بود . امّا روزي كه امير به ناحق از سوي ناصرالدين شاه بر كنار و سپس كشته مي شود ( حدود 1230 شمسي ) جناب قآني فراموشكارانه مي نويسد :&lt;br /&gt;ناصرالدين شاه گيتي را منظم كرد باز معني اقبال و نصرت را مجسم كرد باز&lt;br /&gt;شاه پنداري سليمان بود كز انگشت او اهرمن خوئي به حيلت قصد خاتم كرد باز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- اگر قصيده ، شعر پول و غزل شعر دل باشد ، سروش جز براي پول شعر نگفته است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- از جا هاي ديگر خبر ندارم ، ولي ايران كشورِ احترامات گمراه كننده است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- هر چند هرگز حكومت هيچ بيگانه اي ، حيواني تر و رذيلانه تر از حكومت خودي ها بر اين كشور ها نبود .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;p align="left"&gt;صمد طاهري&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* مكتب بازگشت ( بررسي شعر دوره هاي افشاريه ، زنديه ، قاجاريه ) – شمس لنگرودي – ويرايش دوّم نشر مركز اسفند 1375 .&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35609746-5519335673572703197?l=vazneh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://vazneh.blogspot.com/feeds/5519335673572703197/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35609746&amp;postID=5519335673572703197' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35609746/posts/default/5519335673572703197'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35609746/posts/default/5519335673572703197'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://vazneh.blogspot.com/2007/05/blog-post.html' title=''/><author><name>SAMAD</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417314312505931876</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35609746.post-350426966609830989</id><published>2007-02-06T16:16:00.000+03:30</published><updated>2007-02-06T16:18:26.044+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>« آمريكا وجود ندارد » گزيده داستان هايي از چندين مجموعه داستان كوتاه ،  به نوشته « پتر بيكسل » &lt;br /&gt;كه توسط مترجم آن انتخاب شده است . (  مقاله ، داستان بايد روي كاغذ اتّفاق بيفتد – 19 داستان از 21 داستانِ ، در واقع خانم بلوم دلش مي خواهد با شيرفروش آشنا شود –  كل كتابِ ، &lt;br /&gt;داستان هاي كودكان – 7 داستان كوتاه و بيش از نيمي از كتابِ ، به سوي شهر پاريس )&lt;br /&gt;اگر كسي كتاب خواني را به تازگي آغازكرده باشد ، شايد در همان ابتداي كتاب از آن خسته بشود زيرا در نوشته هاي بيكسل حس تعليق يا اتّفاق خاصي نمي افتد . مثل اين مي ماند كه فردي شما را ديده است و براي اين كه گذران وقتي شود و يا اين كه سر صحبت را با شما باز كند ، شروع مي كند به تعريف كردن رويدادي كه هيچ هيجاني  يا تفكري را در شما بر نمي انگيزد . اين را مي دانم كه قضاوت كردن اين گونه - خواندن فقط گزيده اي از داستان هاي كوتاه ِ نويسنده – صحيح نيست . &lt;br /&gt;و بدين منظور در دوباره خواني ، چندين داستان نظرم را جلب كرد . در درون آنها طنز هايي نهفته بود كه بيشتر بر اثر تضاد موقعيت و زمان به وجود آمده بود . داستان هايي كه پيش خودت مي گفتي كه ، &lt;br /&gt;« نوشتن اين كه كاري نبرده ، يه مسئله ساده رو برداشته داستان كرده و ... » و وقتي شروع به فكر كردن مي كردي متوجّه مي شدي كه اين كار از دست تو بر نمي آيد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;( زمين گرد است ) قصه « مردي كه نه ديگر زن داشت ، نه بچّه اي داشت و نه شغلي ، كار ديگري به نظرش نمي رسيد جز اين كه وقتش را با مرور چيز هايي كه مي دانست بگذراند . » اين مرد از تنهايي و بي كاري مدّت ها به دنبال معني و ريشه اسم خود مي گردد . براي اين كه خود گرد بودن زمين را امتحان كند تصميم مي گيرد كه از نقطه اي آغاز كند و دوباره پس پيمودن مسافتي به مكان اوّليّه خود برگردد . گفت : « من مستقيم راه مي افتم . » &lt;br /&gt;براي سفر خود امكاناتي نياز داشت . از نردباني كه توسط آن از خانه همسايه خود بالا مي رفت و از طرف ديگر آن به پايين مي آمد ، شروع شد تا جايي كه « باري او فقط دو تا جرثقيل ، هشت تا گاري ، چهار تا قايق و نُه تا مرد لازم داشت . جرثقيل كوچكه مي آمد روي قايق اوّل ، جرثقيل بزرگه هم روي قايق دوّم . روي قايق سوّم هم گاري اوّل و دوّم قرار مي گرفتند . روي قايق چهارمي گاري سوّم  و چهارم .حالا ديگر فقط يك قايق لازم داشت براي گاري پنجم و ششم و يكي هم براي هفتمي و هشتمي . &lt;br /&gt;و دو گاري براي اين قايق ها .&lt;br /&gt;و يك قايق براي اين گاري ها .&lt;br /&gt;و يك گاري براي اين قايق .&lt;br /&gt;و سه گاري كش .&lt;br /&gt;و يك گاري براي وسايل گاري كش ها .&lt;br /&gt;و يك گاري كش براي گاري وسايل . »&lt;br /&gt;واين ادامه دارد ، زيرا براي هر وسيله كه نياز داشت وسيله ديگري نياز مي شد . از سوي ديگر مسئله مهمّتر از اين وسايل قيمت آنها بود .&lt;br /&gt;همۀ اين افكار در ذهن مردي هشتاد ساله شكل گرفته بود . دستِ آخر به جاي همه آن وسايل ، نردباني خريد و بر دوش خود گذاشت و به سمت خانه همسايه حركت كرد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در داستاني ديگر باز حديث پيرمردي تنها روايت مي شود . پيرمردي كه براي فرار از تنهايي خود شروع به ابداع كاري مي كند تا با آن سرگرم بشود ، كه اين طور هم مي شود ، به طوري كه حتّي از خانه هم بيرون نمي آيد .&lt;br /&gt;« اسم تخت را گذاشت عكس ،&lt;br /&gt;    ميز را فرش ،&lt;br /&gt;    صندلي را ساعت ،&lt;br /&gt;   روزنامه را تخت ،&lt;br /&gt;   آينه را صندلي ،&lt;br /&gt;    ساعت را آلبوم ،&lt;br /&gt;    كمد را روزنامه ،&lt;br /&gt;    فرش را كمد ،&lt;br /&gt;    عكس را ميز ،&lt;br /&gt;    و آلبوم را آينه ناميد . »&lt;br /&gt;كار پيرمرد ديگر تمام مدّت روز و شب همين بود ، پيدا كردن اسم ها و كلمات و جابجايي آن ها . تا جايي پيش رفت كه وقتي با كسي حرف مي زد كلمات و حرف هاي طرف مقابل را نمي فهميد و بدتر از آن كه ديگر هيچ كس هم حرف هاي او را نمي فهميد . كه انتخاب اسم براي اين داستان نيز ظرافت  مخصوصي را نشان مي دهد . ( ميز ميز است )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به طور خلاصه اين مطلب را عرض كنم كه كتابِ « داستان هاي كودكان » ( زمين گرد است – ميز ميز است – آمريكا وجود ندارد – مخترع – مرد و حافظه – يودوك سلام مي رساند – مردي كه نمي خواست چيزي بداند ) همگي حاوي طنز هستند ، طنزي تلخ . تلخي اين طنز ها نشأت گرفته از تنهايي آدم هاي اين داستان ها ست . تضادي ايجاد مي كنند كه در واقع در اصل به دنبال اين بودند كه از آنها بگريزند ولي در دام آن مي افتادند . اگر بخواهم حتّي با كم آگاهي خود بخش هايي از اين مجموعه را رد كنم ولي حتماً بخش « داستان هاي كودكان » براي خواندن توصيه مي كنم ، نه براي يكبار بلكه براي چندين بار .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صمد طاهري&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* آمريكا وجود ندارد – پتر بيكسل – ترجمه ي بهزاد كشميري پور – چاپ اوّل 1378 – نشر مركز&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35609746-350426966609830989?l=vazneh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://vazneh.blogspot.com/feeds/350426966609830989/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35609746&amp;postID=350426966609830989' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35609746/posts/default/350426966609830989'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35609746/posts/default/350426966609830989'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://vazneh.blogspot.com/2007/02/blog-post.html' title='&lt;img src=&apos;http://img.villagephotos.com/p/2007-2/1242924/vazneh.gif&apos; &gt;'/><author><name>SAMAD</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417314312505931876</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35609746.post-6656941311474820193</id><published>2006-12-23T11:59:00.000+03:30</published><updated>2006-12-23T20:45:43.993+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div&gt;دفتر پرسش ها ، دفتر دغدغه هاي اواخر عمر نرودا است . پرسش هايي از روي زيركي و سادگي . در بسياري از اين پرسش ها براي شما پرسشي ايجاد مي شود كه يعني چه ؟ و يا واقعاً چرا ؟&lt;br /&gt;براي اين كه دليل بعضي از اين پرسش ها را بدانيم بايد زندگي نامه و وقايعي كه در آن زمان اتفاق افتاده را نيز بدانيم . اما برخي از اين پرسش ها ساده است و شاعرانه . و در آخر آنچه كه ما نيز به دنبال آن هستيم ، پرسش هاي طنز گونه آن است .&lt;br /&gt;طنزي كه در اين پرسش ها وجود دارد همگي بوي تلخي و صداي درد را به همراه دارند . وقتي كه مي خوانيد بر گوشه ي لبتان خنده اي مي نشيند كه هنوز به تمامي لب هايتان سرايت نكرده از حركتش باز مي ايستد . مي توان به راحتي گفت طنز هايي از گونه ي تعمق . به دليل اين كه اين اثر از كار هاي آخرين وي بوده ، بايد گفت طنز تجربه .&lt;br /&gt;حال به نمونه هايي از اين پرسش ها اشاره اي مي كنيم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- بهشت چند كليسا دارد ؟&lt;br /&gt;- راست است كه اميد ها را بايد&lt;br /&gt;با شبنم آبياري كرد ؟&lt;br /&gt;- اگر ما حرف مان را زده باشيم&lt;br /&gt;ديگران تا كي حرف مي زنند ؟&lt;br /&gt;- و برنج به كه مي خندد&lt;br /&gt;با بي شمار دندان هاي سفيدش ؟&lt;br /&gt;- پرتقال ها ، خورشيد را&lt;br /&gt;بر درخت پرتقال چگونه تقسيم مي كنند ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- راستي چرا پنجشنبه&lt;br /&gt;خودش را بعد از جمعه نمي اندازد ؟&lt;br /&gt;- چگونه حبه هاي انگور&lt;br /&gt;خط حزبي خوشه را فهميدن ؟&lt;br /&gt;- زندگي بي جهنم حُسني ندارد :&lt;br /&gt;نمي توانيم آن را از نو بسازيم ؟&lt;br /&gt;- هرگز نيامدن بهتر از دير كردن نيست ؟&lt;br /&gt;- آيا 4 براي همه 4 تا است ؟&lt;br /&gt;آيا همه ي هفت ها برابرند ؟&lt;br /&gt;- نوري كه زنداني به آن مي انديشد&lt;br /&gt;همان نور است كه بر تو مي تابد ؟&lt;br /&gt;- آوريل بيماران&lt;br /&gt;فكر مي كني چه رنگ است ؟&lt;br /&gt;- و در ميان خدايان كلكته&lt;br /&gt;خدا را چگونه پيدا كنيم ؟&lt;br /&gt;- با فضائلي كه فراموش كرده ام&lt;br /&gt;مي توانم كت و شلوار نويي بدوزم ؟&lt;br /&gt;- شايد آسمان كساني كه خودكشي مي كنند&lt;br /&gt;ستاره اي نامرئي باشد ؟&lt;br /&gt;- اگر آب همه رودها شيرين است&lt;br /&gt;دريا شوري اش را از كجا مي آورد ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- كار اجباري هيتلر&lt;br /&gt;در دوزخ كدام است ؟&lt;br /&gt;ديوار ها را رنگ مي كند يا جنازه ها را ؟&lt;br /&gt;آيا بوي دود مردگان را مي شنود ؟&lt;br /&gt;آيا از خاكستر آن همه كودكان سوخته&lt;br /&gt;غذايش را مي دهند‌؟&lt;br /&gt;يا از وقتي كه به دنيا آمده است تا كنون&lt;br /&gt;با قيف به او خون نوشانده اند ؟&lt;br /&gt;يا دندان طلاهايي را كه از دهان هاي ديگر كشيده&lt;br /&gt;در دهانش مي كوبند ؟&lt;br /&gt;يا براي آنكه بخوابد&lt;br /&gt;او را روي سيم هاي خاردارش دراز مي كنند ؟&lt;br /&gt;يا دارند پوستش را&lt;br /&gt;براي چراغ هاي جهنم خال كوبي مي كنند ؟&lt;br /&gt;يا زبانه هاي آتش&lt;br /&gt;بي رحمانه گازش مي گيرند ؟&lt;br /&gt;يا بايد هر شب و هر روز ، بي وقفه&lt;br /&gt;همراه زندانيانش سفر كند ؟&lt;br /&gt;يا بايد تا ابد در زير گاز&lt;br /&gt;بميرد بي آنكه بميرد ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- در زندگي احمقانه تر از اين هست&lt;br /&gt;كه نامت پابلو نرودا باشد ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;صمد طاهري&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* دفتر پرسش ها . پابلو نرودا . تر جمه : نازي عظيما . انتشارات مازيار . چاپ اوّل 1380 .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35609746-6656941311474820193?l=vazneh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://vazneh.blogspot.com/feeds/6656941311474820193/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35609746&amp;postID=6656941311474820193' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35609746/posts/default/6656941311474820193'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35609746/posts/default/6656941311474820193'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://vazneh.blogspot.com/2006/12/blog-post.html' title='&lt;img src=&apos;http://img.villagephotos.com/p/2006-10/1219276/Neroda.gif&apos; &gt;'/><author><name>SAMAD</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417314312505931876</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35609746.post-6004908940153733806</id><published>2006-11-25T12:57:00.000+03:30</published><updated>2006-11-25T12:58:53.561+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>( گمانم « همسفر » شازده کوچولو ، برای گریختن از آن جا ، از مهاجرت ِ دسته ای پرندگان صحرایی استفاده کرد .&lt;br /&gt;دو نظر در مورد مرگ خالق شازدة کوچک است . اوّلی این است که هواپیمای وی بر اثر هدف قرار گرفتن آتش دشمن ( آلمانی ها ) سقوط کرده ، و دیگر آن که ، هواپیمای خودِ او اشکال فنّی داشته است . حال نظر سوّمی وجود دارد ( البته اگر این  نظر  را نظر بدانیم ، کاملاً شخصی است ) و آن این است که اگزوپری آگاهانه و به پیروی از شاهزادة کوچکش ( که به نوعی شاید خود او باشد ) دست به مهاجرت زده است ، با این تفاوت که به جای پرندگان از هواپیما استفاده کرده است .&lt;br /&gt;شازده کوچولو تمام صفت یک کودک را داراست . ساده ، بی آلایش ، صمیمی  و از مهمتر صداقت را با هم در یکجا جمع کرده است . همین کودکانه ، در طنزی که در این اثر وجود دارد نیز به خوبی ملموس است . ولی یک مسئله وجود دارد  و آن پرسش ها و دیدگاه های کودکانه است . خیلی وقت ها  پیش آمده که کودکی پرسش ساده ای از شما می پرسد که شما و خیلی از مسائل را زیر سئوال می برد و ما را عاجز از پاسخگویی می کند .&lt;br /&gt;شازده کوچولو برای رسیدن به زمین یا انسان از هفت مرحله می گذرد که یاد آور هفت وادی سیر و سلوک عطار نیشابوری در منطق الطیر  است ( طلب – عشق – معرفت – استغنا – توحید – حیرت – فقرو فنا ) البته با در نظر گرفتن تفاوت ها و شباهت ها و یا با اندکی تغییر در سلسله مراتب آن .&lt;br /&gt;هفت مرحله ای که در شازده کوچولو وجود دارد همه به نوعی طنز است . طنز تلخ و موقعیت و به گونه ای کمدی می باشد ( با در نظر گرفتن تضاد ها و وقوع اتفاق های به ناگاه و غیر منتظره ) .&lt;br /&gt;در اولین مرحله ما با پادشاهی روبرو می شویم که در توّهمی عجیب به سر می برد . به خیال او همة جهان با تمام اشیای در آن تحت فرمان اویند ، در حالی که در سیاره اش جز خودش کسی نیست و وسعت سیاره او حتی کفاف شنل خودش را نمی دهد . پادشاهی که بر همه چیز سلطنت می کند و نمی کند  یا بهتر بگویم خدایی که امکانات خدایی را کم دارد . وقتی شازده خمیازه می کشد به او می گوید که خمیازه نکشد و وقتی که  شازده می گوید که خسته است و خوابش می آید ، دستور خمیازه کشیدن می دهد در حالی که شازده دیگر خمیازه اش نمی آید و او می گو ید « هوم ! هوم ! پس من ... به تو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دستور می دهم که گاهی خمیازه بکشی و گاهی هم ... » . او با وجود این که خودکامه است ولی به دلیل نیک نفسی ، دستور های عاقلانه صادر می کند . « اگر من به یکی از سردارانم دستور بدهم که مرغ در یایی بشود و او فرمان نبرد تقصیر از او نیست ، تقصیر از من است .»&lt;br /&gt;مرحله دوم سیارة مرد خودپسند است . تمام وجود و تفکر او در یک کلاه خلاصه می شود . وقتی شازده دست هایش را به هم می زند او مانند یک رُبات که در برنامه اش تعریف کرده باشی که هر وقت این عمل انجام شد ،کلاهش را بر دارد . در حقیقت به راحتی می شود همین آدم ها را که به خیال خود و به ظاهر بسیار موّقر هستند با کوچکترین چیز به کُرنش کشید .&lt;br /&gt;سومین سیاره محل استقرار میخواره است . مردی لاقید و تهی . میخواره ای که علت کار خود را فراموشی می داند ، فراموشی یک شرمندگی . « شرمنده از این که می می خورم ! ».&lt;br /&gt;سیاره چهارم از آنِ تاجر است . فردی که با حرص و ولع تعریف می شود . دقیقی که دقت را از یاد&lt;br /&gt;می برد . چیز هایی را می شمارد که از آنِ او نیست ، شمارش ستارگان طلایی . جدیّتی که به یک شوخی مُضحک می ماند .&lt;br /&gt;حکایت سیاره پنجم حکایتِ تکرارِ بی نتیجه ولی طاقت فرساست . فانوس افروزی که نگهبان فانوسی است که حتی خود او فرصت دیدن و استفاده از نور فانوس را ندارد . &lt;br /&gt;دانندة جغرافیا را در سیاره ششم می بینیم . جغرافی دانی که هیچ چیزی  از کوه و اقیانوس نمی داند . علمش به قدر تعریف دیگران است ولو به دروغ . خنده دار ( یا گریه دار ) این است که او به شازده&lt;br /&gt; می گوید باید خیلی مراقب گفته های دیگران بشود ، مثلاَ اگر مردی مست بخواهد اطلاعتی بدهد باید به او توجه نکرد « برای این که مست ها یکی را دو تا می بینند . آن وقت جغرافی دان برای جایی که یک کوه بیشتر ندارد دو کوه می نویسد . » کشفی برای کشف .&lt;br /&gt;« سیاره ای است با صد و یازده شاه ( البته با احتساب شاهان سیاه پوست ) و هفت هزار جغرافی دان و نهصد هزار تاجر و هفت میلیون و نیم میخواره و سیصد و یازده میلیون خود پسند ، یعنی تقریباً دو میلیلرد آدم بزرگ .&lt;br /&gt;برای این که تصوری از ابعاد زمین داشته باشید این را بگویم که بیش از اختراع برق می بایست در شش قارة آن جا یک سپاه بزرگ ، شامل چهارصد و شصت و دو هزار و پانصد و یازده فانوس افروز ، برای روشنایی معابر نگهداری کنند » « پس سیارة هفتم زمین شد » .&lt;br /&gt;شازده کوچولو مبارزگر و تمسخرکنندة آدم بزرگ هایی است که عجیب ، غریب و غیر عادی اند . قصة تنهایی هاست .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شازده کوچولو برای پرداخت بیشتر، جا بسیار دارد ولی به دلیل این که این مطلب در وبلاگ گذاشته می شود با حوصلة خواننده را در نظر گرفت . در اصل برای درک بیشتر طنز این اثر باید تقریباً هر یک از فصل های بیان شده به صورت کامل نوشته می شد . با این حال ، گزیده ای از طنز های به کار رفته را برای پایان دادن این شماره برایتان نقل می کنیم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- طرح من که تصویر کلاه نبود . تصویر مار بوآ بود که داشت فیل هضم می کرد . آن وقت ن اندرون مار بوآ را کشیدم تا آدم بزرگ ها بتوانند بفهمند . آخر به آن ها همیشه باید توضیح داد تا بفهمند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- من به دلایل محکم عقیده دارم که شازده کوچولو از سیاره ای آمده بود که آن را « خرده سیاره&lt;br /&gt; ب 612 » می گویند . این خرده سیاره را فقط یک بار در سال 1909 یک منجم ترک با دوربین نجومی دیده است . همان زمان ، منجم ترک در « مجمع جهانی اختر شناسان » شرح کشافی دربارة کشف خود داد ولی چون قبای ترکی به تن داشت کسی سخنش را باور نکرد . آدم بزرگ ها این جورند دیگر .&lt;br /&gt;با این همه ، بختِ « خرده سیارة ب 612 » بلند بود و شهرت به آن رو آورد : سلطان مستبدی در ترکیه افراد مات را به زورِ مجازاتِ اعدام وادار به پوشیدن لباس فرنگی کرد ؛ پس  منجم ترک لباس بسیار برازنده ای پوشید و در سال 1920 کشف خود را دوباره اعلام کرد . و این بار همه نظر او را پذیرفتند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- اگر شما به آدم بزرگ ها بگویید : « من یک خانة قشنگ از آجر گلی رنگ دیدم با گلدان های شمعدانی لب پنجره هایش و کبوتر هایی روی پشتبامش ... »&lt;br /&gt;آن ها نمی توانند این خانه را در نظر مجسم کنند .&lt;br /&gt;باید به آن ها بگویید : « من یک خانة صد هزار فرانکی دیدم » تا آن ها با صدای بلند بگویند . « چه قشنگ ! »&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- گُل که روزی عبور کاروانی را دیده بود گفت :&lt;br /&gt;« آدم ها ؟ گمانم شش هفت تایی باشند . سال ها پیش دیدمشان . ولی هیچ معلوم نیست که کجا بشود پیدایشان کرد .باد آن ها را با خودش به این طرف و آن طرف می برد . ریشه ندارند و به درد سر&lt;br /&gt; می افتند . »&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;صمد طاهری&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*  شازده کوچولو – آنتوان دو سنت اگزوپری – ترجمة ابوالحسن نجفی – انتشارات نیلوفر – چاپ سوم 1382&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35609746-6004908940153733806?l=vazneh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://vazneh.blogspot.com/feeds/6004908940153733806/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35609746&amp;postID=6004908940153733806' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35609746/posts/default/6004908940153733806'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35609746/posts/default/6004908940153733806'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://vazneh.blogspot.com/2006/11/blog-post.html' title='&lt;img src=&apos;http://img.villagephotos.com/p/2006-10/1219276/Picture5.gif&apos; &gt;'/><author><name>SAMAD</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417314312505931876</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35609746.post-116176378484867181</id><published>2006-10-25T11:35:00.000+03:30</published><updated>2006-10-25T11:39:44.856+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/6072/3909/1600/will2.jpg"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://photos1.blogger.com/blogger/6072/3909/320/will2.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;ویل دورانت را با نوشته هایش به عنوان یک مورخ و فیلسوف می شناسیم. ولی بنده اوّل بار او را با طنز در نوشتارش شناختم. وقتی که « تاریخ فلسفه » را برای مطالعه انتخاب کردم نیت اوّلیه آشنایی مختصر و اجمالی در مورد فلسفه بود ، ولی پس از چندین صفحه مطالعه آنچه که من را برای ادامه خواندن ترغیب کرد خودِ فلسفه و یا اطلاعات آن نبود بلکه نوع و سبک نگارش این کتاب مرا بیشتر جذب خود کرد. هر چه بیشتر به سمت صفحه های بعد حرکت می کردم کاملاً فراموشم می شد که این کتاب در مورد تاریخ و به صورت اختصاصی تر فلسفه است. وی از ابزار های مختلفی برای بیان تاریخ و حتی عقاید خود در این کتاب سود برده است ، و از همه بیشتر متوسل به طنز شده است ( حبه قندی بعد از شربتی تلخ ). دورانت بیشترین مهمات طنزی خود را در معرفی ابتدایی فیلسوف و عقاید وی استفاده کرده است ، که در مواقعی از طنز و مطایبه به شوخی می رسد ، گویی که با این فلاسفه دوستی چندین ساله داشته است . امّا وی به این شوخی ها اکتفا&lt;br /&gt; نمی کند به طعنه روی می آورد و در قسمت انتقاد ها که عقاید خود را بیان کرده به طعنه نیز راضی نمی شود و دست به دامن سرزنش و نیش زدن می شود ( نیش زنبوری بر گوشتی بی جان ) . که در مواقعی تشخیص طنز و طعنه را برای ما بسیار سخت می کند ، در اصل این دو را به تار وپود هم می تند . در کل تمامی فصول کتاب با این فرمول نوشته شده است ، از طنز آغاز و به سرزنش پایان می یابد. &lt;br /&gt;ویل دورانت علاوه بر طنزی که خود دارد انتخاب هایش از سخنان فلاسفه نیز زیرکانه و طنز وار است . یعنی می توان علاوه بر جملات وی یک مجموعه ای دیگر- اگر چه مختصر – از این کتاب با عنوان طنز فلاسفه گزینش کرد ( شاید در مجالی دیگر به این امر بپردازیم ).&lt;br /&gt;طنز ویل دورانت آنقدر روان و زنده است که حتی مترجم اثر- عبّاس زریاب – را نیز به جنبش و چالش&lt;br /&gt; می کشاند  ، به طوری که هر از گاهی وی نیز در پاورقی ها طنزی به خرج می دهد ( در اکثر موارد به متلکی ماند ) .&lt;br /&gt;می دانم و می دانید که تاریخ خود که اگر حتی به صورت مستند نیز بیان شود طنزی گویاست . طنز موقعیت ، طنز تلخ و شیرین . ویل دورانت طنزی بر روی طنز نوشته است . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این نوشته را با نوشته های ویل دورانت به انتها می رسانم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-  اگر بتوانیم دربارة سقراط از روی مجسمة نیم تنه ای که از خرابه های آثار حجاری دنیای قدیم به دست آمده است قضاوت کنیم ، باید بگویم که وی به قدری زشت بوده است که تا کنون حتی یک فیلسوف هم بدان زشتی دیده نشده است ... چنین قیافه ای به یک باربر بیشتر سزاوار است تا به مشهورترین فلاسفه جهان .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-  توافق دو نابغه مانند توافق دینامیت و آتش است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-  « ارسطو : خدا پادشاهی است سلطنت می کند نه حکومت » . &lt;br /&gt;جای تعجب نیست که انگلیسی ها این قدر ارسطو را دوست دارند ؛ زیرا پادشاه آنان نمونه ای از خدای ارسطوست .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-  یهودیان اسپانیا همواره در پیشرفت و ترقی بودند تا آنکه در سال 1492 فردیناند ، غرناطه را فتح کرد و تمام عرب ها را از اسپانیا بیرون ریخت . یهودیان شبه جزیره که در زیر لوای محبت مسلمانان فاتح آسوده و آزار می زیستند . دچار محنت « تفتیش عقاید » گردیدند و مجبور شدند که یکی از ود راه را برگزیند : یا غسل تعمید کنند و به مذهب مسیح درآیند یا از اموال خود چشم بپوشند و راه دیار دیگر در پیش گیرند .&lt;br /&gt;کلیسا با این خصومت عنیف با یهود موافق نبود و پاپ ها دائماً بر ضد ای نتوحش اعتراض می کردند ولی پادشاه اسپانیا خیال می کرد که می تواند کیسة خود را از اموال یهود که به صبر و دقت جمع آوری شده بود پُر سازد . تقریباً در همان سال که کلمب آمریکا را کشف کرد ، فردیناند یهود را کشف کرد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-  کنجکاوی وی ( اسپینوزا ) را وادار کرد تا آثار متفکران مسیحی را دربارة مسائل مهمی از قبیل ذات خداوند و سرنوشت بشر مطالعه کند . او نزد معلم هلندی به نام « وان دن انده » شروع بع تحصیل زبان لاتین کرد ... وی دختری ماه رخسار داشت که عشق او در دل اسپینوزا با عشق اسپینوزا به فرا گرفتن لاتین رقابت می کرد . حتی یک دانشجوی امروزی نیز می تواند به همین علّت به فرا گرفتن زبان لاتین مبادرت ورزد .&lt;br /&gt;ولی دختر جوان چندان پایبند امور معنوی نبود که به خاطر آن از امور دنیوی چشم بپوشد و همین که خواستگار دیگری با سرمایة بیشتری پا به میدان نهاد ، اسپینوزا در نظر او حقیر نمود ؛ شکی نیست که قهرمان ما در همین هنگام فیلسوف گردید .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-  ولتر از این نمایشنامه چهار هزار فرانک نفع برد و آن را ذخیره کرد ؛ چنین عقلی از اهل ادب دیده نشده بود . در طول تمام گرفتاری های خود نه تنها توانست عایدات خوبی به دست آورد بلکه هنر استفاده از آن را نیز به کار برد . وی این پند قدیمی را به کار بست که اوّل باید زندگی کرد و بعد به فلسفه پرداخت .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-  شاه ( فردریک ) دستور داد که این فرانسوی ( ولتر ) که جرئت کرده است خود را نخست انسان و بعد فرانسوی بداند ، حق ندارد قدم به خاک فرانسه بگذارد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-  ( کانت ) یکی از اصولی که دائماً مراعات می کرد این بود که همواره از دماغ نفس می کشید مخصوصاً در بیرون ؛ و در فصل پاییز و بهار و زمستان به کسی اجازه نمی داد که در موقع گردش روزانه با حرف بزند و می گفت سکوت بهتر از سرماخوردگی است . او فلسفه را در پوشیدن جوراب نیز مراعات می کرد ، برای این که جوراب نیفتد بند آن را به فنری متصل کرده بود که آن فنر در جعبه ای کوچک در جیب شلوار او جا داشت .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-  ( هگل ) تا 1806 در این شهر بود تا آنکه پیروزی ناپلئون بر پروس این شهر کوچک دارالعلم را به وحشت و اضطراب انداخت ، سربازان فرانسوی به خانة هگل حمله بردند و او مانند یک فیلسوف راه فرار را در پیش گرفت .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-  همچنانکه عشق فریب طبیعت است ، ازدواج مایة فرسودگی عشق و رفع اشتباه و فریب است . فقط حکیم و فیلسوف می توانند در ازدواج خوشبخت شوند ، ولی فلاسفه ازدواج نمی کنند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;صمد طاهری&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* ویل دورانت – تاریخ فلسفه – مترجم : عبّاس زریاب – چاپ چهاردهم 1378 ( چاپ اوّل 1336 ) – انتشارات علمی و فرهنگی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35609746-116176378484867181?l=vazneh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://vazneh.blogspot.com/feeds/116176378484867181/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35609746&amp;postID=116176378484867181' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35609746/posts/default/116176378484867181'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35609746/posts/default/116176378484867181'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://vazneh.blogspot.com/2006/10/blog-post_25.html' title='&lt;img src=&apos;http://img.villagephotos.com/p/2006-10/1219276/movarekh.gif&apos; &gt;'/><author><name>SAMAD</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417314312505931876</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35609746.post-116032933186356353</id><published>2006-10-08T21:12:00.000+03:30</published><updated>2006-10-13T14:56:54.536+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>{آنچه که در این ستون شما مشاهده گر آن خواهید بود- حداقل به قلم بنده – نه نقد است ، نه تحلیل و تفسیر و ... بلکه آشنایی با نویسندگانی است که ما آن ها را به عنوان طنز نویس و کار هایشان را به طنز نمی شناسیم یا از این دید به آن ها توجه نکرده ایم.پس کار بنده فقط وفقط جدا سازی کلمات و یا جملات طنزی است که در این آثار دیده می شود.(با توّجه به سواد و سلیقه نداشته ام) بنابر این ما را به چهار میخ نقد نکشید.}&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای پیدا کردن ردپای طنز در کار های مرحوم پناهی بنده فقط – متأسفانه- به شعر هایی که در دو کاستی- ستاره ها ، سلام خداحافظ -  که خود ایشاند در آن شعر هایی را گلچین کرده اند و با صدای خودشان آن ها را خوانده اند.همچنین کتاب « من و نازی» را از نظر بی نظرم گذرانده ام.برای من به شخصه گزینش و انتخاب جملات طنز از کارهای ایشان بسیار سخت بود و حتّی اعتراف&lt;br /&gt; می کنم که در خیلی مواقع کاملاً گیج و گنگ می شدم. به این دلیل که تقریباً در تمام کارهایش نوعی طنز وجود داشت و گاهی برای انتخاب، نا خودآگاه تمام شعر را در دفتر چه یادداشتم&lt;br /&gt; می نوشتم. پناهی علاوه بر این که با شیوه خاص و مخصوص خود شعر می گفت و به جرأت&lt;br /&gt; می توان گفت که در بیان طنز نیز کاملاً منحصربفرد بود.طنزی که غیر خودش کسی نمی تواند بگوید. بهتر بگویم به این طنزها فقط می شود گفت : طنز های حسین پناهی.طنز را کاملاً به صورت جدّی می نویسد. گاهی اوقات با تمام تلخی ها شیرینی های خود را دارد.صحبت پیرامون « کسی که هیچ کس نبود و همیشه گریه می کرد.» برای من خیلی مشکل است.در آثارش با تمام سادگی کلمات و ارتباط آن ها، پیچیدگی فکری وجود دارد که باید در بعضی مواقع چندین بار خواند. در کل باید بگویم که حسین پناهی، ساده طنز می گفت.با معذرت از این که نتوانستم خیلی در کار های ایشان دقّت و بررسی مناسب را انجام دهم، به چندین مورد از مطالب طنز ایشان اشاره ای می کنم و امید دارم که در آینده بتوانم با مطالعه و عمیق شدن در کارهای ایشان این خطا را جبران کنم.&lt;br /&gt;(البتّه یکی از کار های جالب و متحیّر کننده حسین پناهی را، چه در شعر و چه در طنز به صورت کامل به عنوان هدیه، به خاطرانتشار اوّلین شماره ماله تقدیم شما عزیزان می کنیم.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;font size="4"&gt;&lt;a href="http://vazneh.blogspot.com/2006/10/blog-post_08.html"&gt;شب و نازی . من وتب .&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- میهمانان حسین پناهی این گونه اند. با دوخصلت بارز.&lt;br /&gt;.«چه میهمانان بی دردسری هستن مردگان&lt;br /&gt;نه به دستی ظرفی را چرک می کنند&lt;br /&gt;ونه به حرفی دلی را آلوده&lt;br /&gt;تنها به شمعی قانع اند&lt;br /&gt;و اندکی سکوت.»&lt;br /&gt;- تعریف زندگی.&lt;br /&gt;«میزی برای کار&lt;br /&gt;کاری برای تخت&lt;br /&gt;تختی برای خواب&lt;br /&gt;خوابی برای جان&lt;br /&gt;جانی برای مرگ&lt;br /&gt;مرگی برای یاد&lt;br /&gt;یادی برای سنگ&lt;br /&gt;این بود زندگی!»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- دوست داشتن های وی نیز، پناهی وار است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من زندگی را دوست دارم &lt;br /&gt;ولی از زندگی دوباره می ترسم&lt;br /&gt;دین را دوست دارم&lt;br /&gt;ولی از کشیش ها می ترسم&lt;br /&gt;قانون را دوست دارم&lt;br /&gt;ولی ار پاسبان ها می ترسم&lt;br /&gt;عشق را دوست دارم &lt;br /&gt;ولی از زن ها می ترسم&lt;br /&gt;کودکان را دوست دارم&lt;br /&gt;ولی از آئینه می ترسم&lt;br /&gt;سلام را دوست دارم&lt;br /&gt;ولی از زبانم می ترسم&lt;br /&gt;من می ترسم&lt;br /&gt; پس هستم&lt;br /&gt;این چنین می گذرد روز و روزگار من&lt;br /&gt;من روز را دوست دارم &lt;br /&gt;ولی از روزگار می ترسم.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- پهلوان افسانه ای او، امروز مغلوب تکنولوژی شده است.&lt;br /&gt;« تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه&lt;br /&gt; اَتم تو دنیای خودش حریف صدتا رستمه   &lt;br /&gt;گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه&lt;br /&gt;اَنجیر می خواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه»&lt;br /&gt;- حنای فلاسفه دیگر رنگی ندارد.&lt;br /&gt;فلاسفه خیلی ملال آورند !&lt;br /&gt;نه؟&lt;br /&gt;به کفش تنگ می مانند&lt;br /&gt;یا جیب خالی.&lt;br /&gt;یا چادر فلفلی یک پیرزن مُرده.&lt;br /&gt;یا کارنامه مردودی.&lt;br /&gt;خنده دار است نه؟»&lt;br /&gt;- نتیجة وفادارانه ای می گیرد.&lt;br /&gt;«و نتیجه گرفت که با وفاترین جفت های عالم کفش های آدمیانند.»&lt;br /&gt;- به یادماندنی ترین خاطرات مغشوش را دارد.&lt;br /&gt;« ما چیستیم؟&lt;br /&gt;جز مولکول های فعّال ذهن زمین،&lt;br /&gt;که خاطرات کهکشان ها را مغشوش می کنیم!»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- ..........&lt;br /&gt;«اگر مورچه در دوات بیفتد؟&lt;br /&gt;................&lt;br /&gt;................&lt;br /&gt;................»&lt;br /&gt;- و چند کاریکلماتور.&lt;br /&gt;«به نظر می رسد که زندگی مشکل نیست ، بلکه مشکلات زندگیند!»&lt;br /&gt;«چشم می بندم تا مباد چشمانت را از یاد برده باشم»&lt;br /&gt;«همه چی از یاد آدم می ره&lt;br /&gt;مگه یادش که همیشه یادشه»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;صمد طاهری&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35609746-116032933186356353?l=vazneh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://vazneh.blogspot.com/feeds/116032933186356353/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35609746&amp;postID=116032933186356353' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35609746/posts/default/116032933186356353'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35609746/posts/default/116032933186356353'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://vazneh.blogspot.com/2006/10/blog-post_116032933186356353.html' title='&lt;img src=&quot;http://img.villagephotos.com/p/2006-10/1219276/hossein.gif&quot;&gt;'/><author><name>SAMAD</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417314312505931876</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35609746.post-116032921247130741</id><published>2006-10-08T21:09:00.000+03:30</published><updated>2006-10-13T14:55:53.856+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>من : همه چی از یادم آدم می ره&lt;br /&gt;      مگه یادش که همیشه یادشه &lt;br /&gt;     یادمه قبل از سئوال&lt;br /&gt;     کبوتر با پای من را می رفت. &lt;br /&gt;    جیرجیرک با گلوی من می خوند.&lt;br /&gt;    شاپرک با پَرِ من پر می زد.&lt;br /&gt;    سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد.&lt;br /&gt;    مست می کردم با زنبور، از عطر گل بابونه.&lt;br /&gt;    سبز بودم در شب رویش گلبرگ پیاز.&lt;br /&gt;    هاله بودم در صبح ، گِردِ چتر گل یاس.&lt;br /&gt;    گیج می رفت سرم، در تکاپوی سرِ گیج عقاب.&lt;br /&gt;    نور بودم در روز.&lt;br /&gt;    سایه بودم در شب.&lt;br /&gt;    خودِ هستی بودم&lt;br /&gt;    روشن و رنگی و مرموز و دوان.&lt;br /&gt;    منِ عفریته مرا افسون کرد&lt;br /&gt;    مرا از هستیِ خود بیرون کرد.&lt;br /&gt;    راز خوشبختی آن سلسله خاموشی بود&lt;br /&gt;    خودْ فراموشی بود.&lt;br /&gt;    چرخ و چرخیدن خود با هستی&lt;br /&gt;    حذر از دیدن خود در هستی.&lt;br /&gt;    حلقه اُفتاد پس از از طرح سئوال.&lt;br /&gt;     اَبدی شد قصة هجر و وصال.&lt;br /&gt;     آدمی مانده و آیا و محال.&lt;br /&gt;     بیکرانه است دریا&lt;br /&gt;     کوچیکه قایقِ من&lt;br /&gt;     های ... آهای&lt;br /&gt;     تو کجائی نازی&lt;br /&gt;     عشقِ بی عاشقِ من.&lt;br /&gt;    سردمه !!&lt;br /&gt;    مثل یک قایقِ یخ کرده رو دریاچة یخ، یخ کردم.&lt;br /&gt;    عینِ آغازِ زمین. &lt;br /&gt;نازی : زمین؟&lt;br /&gt;        یه کسی اسممو گفت!&lt;br /&gt;        تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند؟&lt;br /&gt;من : جیرجیرک آواز می خوند.&lt;br /&gt;نازی : تشنته؟ آب می خوای؟&lt;br /&gt;من : کاشکی که تشنه م بود.&lt;br /&gt;نازی : گشنته؟ نون می خوای؟&lt;br /&gt;من : کاشکی که گشنه م بود.&lt;br /&gt;نازی : دندونت درد می کنه؟&lt;br /&gt;من : سردمه.&lt;br /&gt;نازی : خوب! برو زیر لحاف.&lt;br /&gt;من : صد لحاف هو کَمَمِه.&lt;br /&gt;نازی : آتیشو اَلو کنم؟&lt;br /&gt;من : می دونی چیه نازی؟&lt;br /&gt;      تو سینه م قلبم داره یخ می زنه&lt;br /&gt;      اون وقتش توی سرم، کوره روشن کردند.&lt;br /&gt;نازی : پاتو چرا بستی به تخت؟&lt;br /&gt;من :  پامو بستم که اگه یه وقت زمین سقوط کنه طوری نشم.&lt;br /&gt;نازی : کی گفته زمین می خواد سقوط کنه؟&lt;br /&gt;من : قانون دافعه گفت.&lt;br /&gt;نازی : چشممو دور ببینی می ری دَدَر.&lt;br /&gt;         بوی گوگرد می دی!&lt;br /&gt;من : هی هوار!&lt;br /&gt;       فسفر وگوگرد و تشخیص نمی دن!&lt;br /&gt;نازی : وای از اِقبالم!&lt;br /&gt;        باز بارون خیال، آسیاب ذهنتو چرخونده؟&lt;br /&gt;        باز فیلسوف و سئوال.&lt;br /&gt;        باز عارف و سفال.&lt;br /&gt;        باز هستی و زوال.&lt;br /&gt;        باز آمال و محال.&lt;br /&gt;        باز شاعر و نهال.&lt;br /&gt;        باز کودک و خیال؟&lt;br /&gt;        کجا ها رفته بودی؟&lt;br /&gt;        میخونه یا معبد؟&lt;br /&gt;من : رنجِ ما قوی تر از مشروبه!&lt;br /&gt;       میخونه افسونه!&lt;br /&gt;نازی : پس چرا چشمات شبیه چشمای شیطونه؟&lt;br /&gt;        تو نگاهت یه رازی پنهونه!&lt;br /&gt;         من نمی بخشم اگه، جای پات بی جای پام،روی جایی حک بشه! کجا ها رفته بودی؟&lt;br /&gt;من : هیچ کجا؟&lt;br /&gt;      رو شعاع هستی برا خودم می گشتم.&lt;br /&gt;      همه چی برای من ممکن بود &lt;br /&gt;      تو خودت می بینی، همه چی عادی بود&lt;br /&gt;      کاه دادم به خر&lt;br /&gt;      کفشامو بردم گذاشتم تو کپر، که یه هو نصف شبی سگ نبره.&lt;br /&gt;      فُرقونو شستم که سیمان تو کف ش خشک نشه.&lt;br /&gt;      لحافو رو بچه ها پهن کردم.&lt;br /&gt;      همه چی! همه چی!    &lt;br /&gt;      همه چی برای من ممکن بود.&lt;br /&gt;      کار و تولید و تلاش&lt;br /&gt;      حرمت همسایه&lt;br /&gt;      می دونستم که زمان معناش چیه&lt;br /&gt;      من کیه&lt;br /&gt;      اون کدومه&lt;br /&gt;      ...... می دونی؟&lt;br /&gt;      بعدش هم،&lt;br /&gt;      گردنو صاف کردم&lt;br /&gt;      خیره ماندم به دور.&lt;br /&gt;      انگاری سایه م افتاد رو ماه&lt;br /&gt;      مثل یه هول&lt;br /&gt;      مثل یه غول&lt;br /&gt;      به خودم می گفتم : انسانم&lt;br /&gt;من شعور همه آفاق هستم&lt;br /&gt;می تونم برای شیر زائو ماما بشم.&lt;br /&gt;می تونم پلنگو زنجیرش کنم.&lt;br /&gt;می تونم با تیشه&lt;br /&gt;چنار رو سرنگون کنم.&lt;br /&gt;می تونم ...&lt;br /&gt;      بعدش هم زد به سرم که برم پشتِ سئوال&lt;br /&gt;      برگردم به کودکی&lt;br /&gt;      تا که با چرخِ خیال&lt;br /&gt;      وصلة نور بدوزم به پیراهن شب.&lt;br /&gt;      یه هو وسوسه شدم رفتم توی ناممکن!&lt;br /&gt;نازی : تو ناممکن فیل هوا می کردن؟&lt;br /&gt;من : آره! خُب! فیل هوا!&lt;br /&gt;نازی : که می خواستی برگردی به کودکی ؟&lt;br /&gt;من : آره خب، پستِ سئوال&lt;br /&gt;نازی : کی تا حالا برگشته به کودکیش؟&lt;br /&gt;         کِی؟ کجا؟&lt;br /&gt;من :  کِی؟ کجا؟&lt;br /&gt;        می خواستم! می خواستم اما مقدورم نشد&lt;br /&gt;        باید مقدورم بشه&lt;br /&gt;        آه!&lt;br /&gt;        خنده های بی دلیل&lt;br /&gt;        گریه های بی دلیل&lt;br /&gt;        خیرگی ها، خیرگی ها، خیره گی&lt;br /&gt;        خیره گی ها و سکوت.&lt;br /&gt;        خیره گی و افق سرخ غروب &lt;br /&gt;        خیره گی و علف تُرد بهار&lt;br /&gt;        خیره گی و شبحِ کوه و درختان در شب&lt;br /&gt;        خیره گی و چرخشِ گردن جغد&lt;br /&gt;        خیره گی و بازی ستاره ها&lt;br /&gt;        خنده بر جنگ بز و گیوة پهنِ مادر&lt;br /&gt;        گریه بر هجرت یک گربه از امروز به قرنی دیگر   &lt;br /&gt;        خنده بر عرعرِ خر.  &lt;br /&gt;        من باید برگردم&lt;br /&gt;        تا تو قبرستون ده، غش غش ریسه برم&lt;br /&gt;        به سگ از شدت ذوق، سنگِ کوچیک بزنم&lt;br /&gt;        توی باغِ خودمون انار دزدی بخورم&lt;br /&gt;        وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم&lt;br /&gt;        آخه!&lt;br /&gt;        تنها من می دونم شونة چوبی خواهرم کجا افتاده&lt;br /&gt;        کلید کهنة صندوق عجایب، لای دستمال چه نوع پیرزنی پنهونه&lt;br /&gt;        راز خاموشی فانوس کجاست&lt;br /&gt;        گناه پایِ شَل گاو سیاه گردن کیست&lt;br /&gt;        چه گُلی را اگه پرپر بکنی شیر بزت می خشکه.&lt;br /&gt;        من باید برگردم تا به مادرم بگم، من بودم که آن شب،&lt;br /&gt;        شیر برنج سحریتو خوردم&lt;br /&gt;        تا به بابام بگم، باشه باشه، نمی خواد کولم کنی!&lt;br /&gt;      گندوما رو تو ببر، من به دنبالت می آم&lt;br /&gt;      قول می دم که نشینم خونه بسازم با ریگ&lt;br /&gt;      دنبالِ مارمولکا، نَرَم تا آن ورِ کوه!&lt;br /&gt;      من می خوام برگردم به کودکی!!&lt;br /&gt;نازی : دیگه چی؟&lt;br /&gt;        کم و کسری نداری؟ دیگه چیزی نمی خوای؟&lt;br /&gt;من : کمکم کن نازی؟&lt;br /&gt;نازی : ما باید خوب بخوابیم تا بتونیم فردا، برسیم به کارمون!&lt;br /&gt;        اگه ما کار نکنیم چطوری جوراب و شلغم بخریم؟&lt;br /&gt;من : های، آهای، به هیچی اعتماد نکن&lt;br /&gt;      اگه خواستی از خونه بری بیرون&lt;br /&gt;      بی چراغ دستی و بی کلاه و شال، بیرون نرو!&lt;br /&gt;      ممکنه،&lt;br /&gt;      خورشید یه هو خاموش بشه&lt;br /&gt;      یا اینکه سقوط کنه&lt;br /&gt;      یا یهو یخ بزنه.&lt;br /&gt;ما چرا می بینیم؟  &lt;br /&gt;ما چرا می فهمیم؟&lt;br /&gt;ما چرا می پرسیم؟&lt;br /&gt;نازی : خودِتو می شناسی؟&lt;br /&gt;من : من خودم یک سایه م.&lt;br /&gt;نازی : منو چی؟ یادت می آم؟&lt;br /&gt;من : سایه ای در سایة یک سایه.&lt;br /&gt;نازی : چت شده یهووکی!&lt;br /&gt;من : چیزی نیست!&lt;br /&gt;      تو سرم، روی شاخِ ممکن، بوف کور می خونه،&lt;br /&gt;                             اون ورش تو جادة نا ممکن برفِ ریز می باره&lt;br /&gt;                                                   تو هستی پیچِ اضافه آوردم&lt;br /&gt;      نمی دونم اون پیچ، مالِ بودِ یا نبود؟&lt;br /&gt;      .............. گمونم باز فلسف م عود کرده!&lt;br /&gt;نازی : واه خدا مرگم بده! « هگلِ » ت؟&lt;br /&gt;من : نه بابا! « هِگِلُو »، یه بار عمل کردم و رفت پی کارش، با پولِ&lt;br /&gt;                         گوشواره های تو و عینکِ ته استکانی خودم! &lt;br /&gt;نازی : سرت خارش نداره؟ نمی خوای شاخ در آری؟&lt;br /&gt;من : مگه من کرگدنم!&lt;br /&gt;      آدمی چون عاقله به شاخ نیازی نداره&lt;br /&gt;      ابته یادم هست&lt;br /&gt;      اینکه ما مستعد تبدیلیم.&lt;br /&gt;نازی : نگاه کن!&lt;br /&gt;        منو فرشته می بینی؟&lt;br /&gt;من : نه بابا! تو آدمی&lt;br /&gt;نازی : رنگ چشمم؟&lt;br /&gt;من : میشی.&lt;br /&gt;نازی : قد؟&lt;br /&gt;من : قد یه سرو!&lt;br /&gt;نازی : اصل و تبار؟&lt;br /&gt;من : ایرانی.&lt;br /&gt;نازی : ما چرا دماغمون پنگوله؟ رنگمون قهوه ایه، پاهامون باریکه؟&lt;br /&gt;من : چون که از نژاد زرتشت هستیم.&lt;br /&gt;نازی : خسته ای از هیئت رنگینم؟&lt;br /&gt;من : نه.&lt;br /&gt;نازی : قسم بخور!&lt;br /&gt;من : جانِ سکوت!&lt;br /&gt;نازی : بی باکی یا بزدل؟&lt;br /&gt;        می ترسی از فردا؟&lt;br /&gt;        روزِ نو، روزیِ نو، راهِ نو، گیوة نو؟ می ترسی؟&lt;br /&gt;من : می دونم!&lt;br /&gt;      باز داری جوش می زنی که زبونت لالِ لال، یه وقت ارسطوم نباشه&lt;br /&gt;نازی : واه واه واه!&lt;br /&gt;        اِفاده ها طبق طبق&lt;br /&gt;        سگا به دورش وَقّ و وقّ.&lt;br /&gt;        خودشو با کی داره طاق می زنه!&lt;br /&gt;من : خودمو با کی دارم طاق می زنم؟&lt;br /&gt;      ارسطو آدم بود، دندون داشت، تو خونش آهن بود،&lt;br /&gt;             مثل یه سنگ که آهن داره، هر وقت که خواب کم داشت چشناش قرمز می شد.&lt;br /&gt;      فلسفه یعنی رنج! &lt;br /&gt;      افتخاره که بگی رنجورم؟&lt;br /&gt;نازی : رنج یعنی خورشید!&lt;br /&gt;        اگه خیلی دلخوری از اغراق، رنج یعنی فانوس!&lt;br /&gt;        رنج یعنی امکان&lt;br /&gt;        یعنی خانه&lt;br /&gt;        یعنی شربت و قرص و دوا&lt;br /&gt;        رنج یعنی یخچال &lt;br /&gt;        رنج یعنی ماشین&lt;br /&gt;        سنگ چخماخ بهتره یا کبریت؟&lt;br /&gt;        پیه سوز روشنتره یا چلچراغ&lt;br /&gt;        تلفن راحت ترِ یا فریاد؟&lt;br /&gt;        وقتی فهمیدم زمین، توی تسبیح کُرات، یک دونه ست،&lt;br /&gt;        جنسش هم از خاکه،&lt;br /&gt;        سنگش هم جور وا جوره، ماهی و علف داره، بهار و پائیز داره&lt;br /&gt;        خیالم راحت شد.&lt;br /&gt;        دیگه وقت زایمان، نمی ترسم از آل، &lt;br /&gt;        چون به بازوی چپم، سُرم خون می زنند.&lt;br /&gt;        نمی ترسم از غول&lt;br /&gt;        نمی ترسم از سِل&lt;br /&gt;        چون که در کودکی واکسینه شدم ...&lt;br /&gt;        خوشبختم ... خیلی هم خوشبختم.&lt;br /&gt;من : کار کردن یه چیزو خوشبختی یه چیز دیگه ست!&lt;br /&gt;نازی : عاشقِ خرابه و تاریخی؟&lt;br /&gt;         کاروان های شتر، خمره های کهنه، سکه های زَنْگار؟  &lt;br /&gt;من : یعنی چه این حرفا؟&lt;br /&gt;نازی : شرقِ ذهنت، اِبن خلدونت نیست؟&lt;br /&gt;من : تو اصلاً ویرانه می بینی تا برای سوسمارش جا تعیین بکنی؟&lt;br /&gt;      من گفتم ویرانه، منظورم تجزیه بود، جای سوسمارش هم تحلیلم.&lt;br /&gt;      حالیت نیست! مثل اینکه بعضی چیزا حالیمه!&lt;br /&gt;      کهنه در برکه نو غلت می زنه و نو می شه!&lt;br /&gt;نازی : قلبت بهتر از چشمات می بینه؟&lt;br /&gt;من : چی چی یو؟!&lt;br /&gt;نازی : حقیقتو؟&lt;br /&gt;من : حقیقت یه لحظ ست : تفسیره یک تعبیره&lt;br /&gt;نازی : نمی شه یه لحظه را کِشِش بدیم؟&lt;br /&gt;من : کِش به دردِ تنبونِ کانت می خوره؟&lt;br /&gt;      کش یعنی سر درد! کش یعنی سیگار، کش یعنی تکرار،&lt;br /&gt;      کش یعنی لیسیدن یک کاغذ بی مصرف که یه روزی لای اون &lt;br /&gt;      شکلات پیچیده بود.&lt;br /&gt;      ما چرا می بینیم؟&lt;br /&gt;     ما چرا می فهمیم؟&lt;br /&gt;     ما چرا می پرسیم؟&lt;br /&gt;     سردمه!!&lt;br /&gt;     مثل موری که زیرِ بارونِ تند، &lt;br /&gt;     ردِّ بوی خط راه لونه شو می جوره!&lt;br /&gt;     عین هستی و زوال.&lt;br /&gt;     اینقدر پا پیچم نشو! &lt;br /&gt;نازی : بینمون دو تا ننو می شه گذاشت.&lt;br /&gt;        باقالا بذارم هستیتو تغیرش بدم؟&lt;br /&gt;من : « پِروُدوُن » معدة هستی را داغون می کنه.عینهو « کارل مارکس »&lt;br /&gt;      که به جای اَرزن، تخم مرغ به خوردِ مرغا می ده!&lt;br /&gt;نازی : ده!!؟&lt;br /&gt;من : جونِ تو!!&lt;br /&gt;نازی : اگه « پاتانجالیه » اَلکْ بدم روحتو پالایش بدی؟&lt;br /&gt;من : اسب دریایی روحم، تو ساحل برق می زنه عینِ سراب.&lt;br /&gt;      روح من پاکه&lt;br /&gt;      مثل دلِ تو&lt;br /&gt;      مثل چشِ سگ&lt;br /&gt;      مثل دست نوزاد&lt;br /&gt;سردمه!!&lt;br /&gt;مثل آغاز حیات گُل یخ.&lt;br /&gt;نازی : جشن مرگم برپاست! این هم از همراهم؟&lt;br /&gt;        من به دنبال دوای خودمم، ورنه اینو از بَرَم، اینکه هر کی خودشه!&lt;br /&gt;من : سردمه!!&lt;br /&gt;      مثل آغاز حیاتِ گُل یخ.&lt;br /&gt;نازی : چکنم؟ ها؟ چکنم؟&lt;br /&gt;        شلغم و لبوی هیچوقت، از کجا گیر بیارم؟&lt;br /&gt;        برم از گینه بیسائو، خاک بیارم بریزم روی سرم!!&lt;br /&gt;من : خاک وطن که بهتره!&lt;br /&gt;      توی هر نیم وجبش هزار تا فامیل داریم.&lt;br /&gt;      سعدی وفردوسی&lt;br /&gt;      نادر و سبکتکین&lt;br /&gt;      لطفعلی خان و رهی&lt;br /&gt;      سگ اصحاب کهف&lt;br /&gt;      گاو سامری ها&lt;br /&gt;      خر عیسای مسیح&lt;br /&gt;      زینِ فرسودة رخش رستم&lt;br /&gt;      کفش های چنگیز&lt;br /&gt;      خنجر اسکندر&lt;br /&gt;      جیگر پارة سهراب و دلِ تهمینه&lt;br /&gt;      چرک نویس غزالای مولانا&lt;br /&gt;      اشک مجنون و مزار لیلی&lt;br /&gt;      صورت قرضای شیخ ابوسعید&lt;br /&gt;       شب کلاهِ تاجر همسایه عطار نیشابوری&lt;br /&gt;       تسبیح گسستة عین القضات&lt;br /&gt;       قرصای سردرد و سرِ ابوعلی&lt;br /&gt;       سکه های حاج آمیز حاتم [ آقا به تو چه ]    &lt;br /&gt;       صندوق جواهر خانم ملوکِ [ دِ بیا ]&lt;br /&gt;       تابلوی رنگ روغن استا [ به به چی چی شد؟ ]&lt;br /&gt;       جوهر مکتوبه مرقومة منظورة اخراجِ تاتار، با یدِ منصورة&lt;br /&gt;       ممدوحة شاه سلطان ابن سلطان ابن سلطان ابن سلطان&lt;br /&gt;       ابن سلطان ابن سلطان [ وای خدا مرگم بده ]&lt;br /&gt;       تراش مدادی رابرت گراند&lt;br /&gt;       فندک اسقاطی جان کندی&lt;br /&gt;       کاغذ لی لی پوت مارکوپولو&lt;br /&gt;       فتق بند پدر سلطان حسین&lt;br /&gt;       هسته خرما های سعدوقاص&lt;br /&gt;       استکان نعلبکی الاطروش&lt;br /&gt;       آخور اسب و الاغ منصور&lt;br /&gt;       بی شمار بابای شل از سگدو&lt;br /&gt;       بی شمار کودک اسهالی بی سوت سوتک&lt;br /&gt;       بی نهایت تابوت!!&lt;br /&gt;       تازه جنس خاکش هم مر غوبه،&lt;br /&gt;       روی سر می چسبه، عین شاخ گاو،&lt;br /&gt;       عین شب رو دلِ خاک&lt;br /&gt;       عین چشما و نگاه!&lt;br /&gt;       مگه با توپ و تفنگ جداش کنن.&lt;br /&gt;       جوهر وجود سر، ذات خاک وطنه!&lt;br /&gt;       سردمه!!&lt;br /&gt;       مثل یک سیب لهیده تو یخچال سونی.&lt;br /&gt;       عین آمال و محال&lt;br /&gt;       اینقدر پاپیچم نشو! &lt;br /&gt;نازی : بینمون دو تا ننو می شه گذاشت.&lt;br /&gt;        دوست داری بریم بیرون؟ یه کمی گردش بکنیم، همه چیو از یاد ببریم؟ دستارا حلقه کنیم؟                 سفارش بلال بدیم، بغل دریاچه ها، عکس رنگی بندازیم، قو ها را نگاه کنیم، ابرا را، &lt;br /&gt;        یادته می گفتی : ما شعور مطلق آفاقیم.&lt;br /&gt;        چیمون از خرسای قطبی کمتره!&lt;br /&gt;من : چطوره وام بگیریم و خرده بورژوا بشیم؟&lt;br /&gt;      بی خیالِ تاریخ!&lt;br /&gt;      بی خیالِ انسان!&lt;br /&gt;      بی خیال تشنه ها و دریا! بی خیال گشنه ها و صحرا!&lt;br /&gt;نازی : خیلی خوبه به خدا.&lt;br /&gt;        نوکر و کُلفت می گیریم هفده تا!&lt;br /&gt;        تو برای نوکرات چکمه بخر.&lt;br /&gt;        همه لباسامو یه جا می دم به کلفتام. &lt;br /&gt;        شام که خواستی بخوری دستمال بزن به گردنت.&lt;br /&gt;        در و دیوار و پر از تابلو کنیم.&lt;br /&gt;        تابلوی رود و درخت، تابلوی فرشته های تُپلی!&lt;br /&gt;        هر وقت دیدم خسته ای من موزیک باخ می ذارم.&lt;br /&gt;        درشکه سوار می شیم، من می گردم دنبال چترم.&lt;br /&gt;        تو منو صدا بزن [ آناکارنینا بیا ]&lt;br /&gt;        دست مو این جور می گیرم تا که میشی و ماشا ماچش کنند.&lt;br /&gt;        بعدش هم، بشون می گم [ برین خونه بچه ها، قهوه تون سرد می شه ها! ]&lt;br /&gt;        بشتابیم ولی آهسته!&lt;br /&gt;من : لِ.تولستوی با زبونی که به نافش می رسه، تو کویر جنگ و صلح&lt;br /&gt;      یه گوشه نشسته و خربزه قاچ قاچ می کنه.&lt;br /&gt;      سرش عین سردار&lt;br /&gt;      ریشش عین پرچم&lt;br /&gt;      دلش عین سایگون در اولین شب سقوط&lt;br /&gt;نازی : زنده یعنی زندگی! این دیگه فلسفه نیست&lt;br /&gt;من : از قضا فلسفة « دیویده »!&lt;br /&gt;نازی : خوب؟ عیب وایرادش چیه؟&lt;br /&gt;من : دِ جیگر!!&lt;br /&gt;      « هِنری دیوید » جیب بُره!&lt;br /&gt;      همه ش هی برای بال و پرواز ملودرام می بافه تا به بشرحالی کنه، سی سنت پول قرض می خواد،&lt;br /&gt;      که بره « والدن پوند » یه بال برشتة مرغ بخوره،&lt;br /&gt;      احساس بودن بکنه،&lt;br /&gt;      بستنی لیس بزنه.&lt;br /&gt;      بود و بقا اسطوره است!&lt;br /&gt;      زیبایی اسطوره است!&lt;br /&gt;      یا که آن سرخی سیب،&lt;br /&gt;      یا که این خنجر سرخ!&lt;br /&gt;      بندة چندتا خدا باید بشیم؟&lt;br /&gt;نازی : تو دلت تاریکه!&lt;br /&gt;         « توماشو » نشی یه وقت!&lt;br /&gt;         بگیرن به جرم بی دینی،&lt;br /&gt;         بیست و هفت سال زندونت کنن!&lt;br /&gt;         ما « که اوربانوس هشتم » نداریم،&lt;br /&gt;         تا که شفاعت کنه؟&lt;br /&gt;         به خدا ایمون داری؟&lt;br /&gt;من : خدا، تو جوانة انجیر!&lt;br /&gt;     خدا تو چشم پروانه است وقتی از روزنة پیله،&lt;br /&gt;     اولین نگاهش به جهان می افته.&lt;br /&gt;     خدا بزرگتر از توصیف انبیاست.&lt;br /&gt;     بام ذهن آدمی، حیاط خانة خداست.&lt;br /&gt;     خدا به من نزدیکه، همین قدری که تو از من دوری!&lt;br /&gt;نازی : بِرَم زیر آسمون،&lt;br /&gt;        روسریمو بر دارم،&lt;br /&gt;        مو هامو افشون بکنم،&lt;br /&gt;        « تاباهارتا»&lt;br /&gt;        مثل دود ظاهر بشه، برامون نمایش اجرا بکنه؟&lt;br /&gt;        پیرمرد خوبیه! خیلی هم با نمکه!&lt;br /&gt;        یه جوری گریه می کنه، که می میری از خنده!&lt;br /&gt;من : حرف نمایشو نزن!&lt;br /&gt;      آرتیسته هی خودشو جِر می ده&lt;br /&gt;      تا به بشر حالی کنه،&lt;br /&gt;      این همه بود و نبود بسه دیگه!&lt;br /&gt;      یه کمی هم  &lt;br /&gt;      به « چه بود » فکر بکنین!    &lt;br /&gt;      یه کمی&lt;br /&gt;              فکر بکنین!&lt;br /&gt;      سردمه!!&lt;br /&gt;      مثل یک سگ که تو یه جنگِ سگی،&lt;br /&gt;      حس بویائیش، رفته باشه از دست! &lt;br /&gt;      عین فیلسوف و سئوال،&lt;br /&gt;      اینقدر پاپیچم نشو!&lt;br /&gt;نازی : بینمون دو تا ننو می شه گذاشت.&lt;br /&gt;       خوش به حال تجرید&lt;br /&gt;        چون که هر کس رو مدار خودشه&lt;br /&gt;        به خیال تو چنار، گنجشکو می فهمه؟&lt;br /&gt;       لاک پشت برا میگو جشن تولد می گیره&lt;br /&gt;       حاجی لک لک عاشقِ دختر دُرنا می شه&lt;br /&gt;       کبوتر جنازة پروانه را توی تابوت می ذاره&lt;br /&gt;       تابستان، دنبال روح مگسِ مُرده می ره می گرده؟&lt;br /&gt;       به بهار چه، که پلنگ سر زا رفته&lt;br /&gt;       زمستون می شینه و برای جغدِ دلتنگ، تار و سنتور می زنه&lt;br /&gt;       تو عروسیِ دو خرس، فیل عربی می رقصه؟&lt;br /&gt;       گربه کی به خاطر سر و صداش تو نیمه شب، از یه پیرمردِ تنها&lt;br /&gt;       که دو ساعت تو سکوت فکر کرده تا که اسم زنش یادش بیاد عذر خواهی کرده؟&lt;br /&gt;       آرزوی گُل نسرین اینه، که به جای گل و نسرین، جوجه تیغی باشه.&lt;br /&gt;من : سردمه!!&lt;br /&gt;      مثل یک بابونه که تو گوش تردش، باد، هی می خونه : &lt;br /&gt;      خوشگله؟! سرنوشت اینه!&lt;br /&gt;      تو دهنِ پا زنِ پیر، آب بشی&lt;br /&gt;      آفتابو از یاد ببری، خواب بشی&lt;br /&gt;      فردا صبش نا غافل، یه پشکلِ ناب بشی.&lt;br /&gt;      عین شاعر و نهال، اینقدر پاپیچم نشو!&lt;br /&gt; نازی : بینمون دو تا ننو می شه گذاشت.&lt;br /&gt;من : ما چرا می بینیم؟&lt;br /&gt;      ما چرا می فهمیم؟&lt;br /&gt;      ما چرا می پرسیم؟&lt;br /&gt;نازی : مگس هم می بینه!&lt;br /&gt;         گاو هم می بینه!&lt;br /&gt;من : می بینه که چی بشه؟&lt;br /&gt;نازی : که مگس به جای قند، نشینه رو منقارِ شُونه به سر.&lt;br /&gt;         گاو به جای گوساله ش کره خرو لیس نزنه&lt;br /&gt;         بز بتونه از دور بزغاله شو بشناسه&lt;br /&gt;        خیلی هم خوبه که ما می بینیم،&lt;br /&gt;         ورنه خوب؟ کفشامون لِنگه به لنگه می شد&lt;br /&gt;         اگه ما نمی دیدیم از کجا می فهمیدیم که سفید یعنی چه؟&lt;br /&gt;         که سیاه یعنی چه؟&lt;br /&gt;         سرمون طاق، می خورد به در!&lt;br /&gt;         پامون می گرفتبه سنگ!&lt;br /&gt;         از کجا می دونستیم، بوته ای که زیر پامون له می شه،&lt;br /&gt;         کَلمِ یا گُل سرخ؟   &lt;br /&gt;         هندسه تو زندگی، کندوی زنبور چشم آدمه!&lt;br /&gt;من : درک زیبایی، درکی زیباست.&lt;br /&gt;      سبزی سرو فقط یک سین، از الفبای نهادبشری!&lt;br /&gt;      حرمت رنگ گُل از رنگِ گلی گم گشته است!&lt;br /&gt;      عطر گل، خاطرة عطر کسی است که نمی دانیم کیست، می آید یا رفته است؟&lt;br /&gt;      چشم با دیدن رودخونه جاری نمی شه!&lt;br /&gt;      بازیِ زلفِ دل و دستِ نسیم افسونه!&lt;br /&gt;      نمی گنجه کهکشون در چمدونِ حیرت!&lt;br /&gt;      آدمی حسرت سرگردونه!&lt;br /&gt;      ناظرِ هلهلة باد و علف!&lt;br /&gt;      هیجانی است بشر!&lt;br /&gt;      در تلاش روشن بالة ماهی با آب،&lt;br /&gt;      بال پرنده با باد،&lt;br /&gt;      برگ درخت با باران، &lt;br /&gt;      پیچش نور در آتش!&lt;br /&gt;      آدمی صندلیِ سالنِ مرگِ خودشه.&lt;br /&gt;      چشماشو می بخشه تا بفهمه که دریا آبی است.&lt;br /&gt;      دلشو می بخشه تا نگاه سادة آهو را درک بکنه!&lt;br /&gt;     سردمه!!&lt;br /&gt;     مثل پایان زمین.&lt;br /&gt;     عین عارف و سفال، اینقدر پاپیچم نشو!&lt;br /&gt;نازی : بینمون دو تا ننو می شه گذاشت.&lt;br /&gt;من : ما چرا می بینیم؟&lt;br /&gt;      ما چرا می فهمیم؟&lt;br /&gt;      ما چرا می پرسیم؟&lt;br /&gt;نازی : گربه هم می فهمه.&lt;br /&gt;         رود هم می فهمه&lt;br /&gt;         سنگ هم می فهمه&lt;br /&gt;         می گی نه!&lt;br /&gt;         خُب دُم گربه رو لگد بکن!&lt;br /&gt;         سنگو صیقل بده و بوداش کن!&lt;br /&gt;         اگه وارونه اش کنی، شکل یه خمره می شه،&lt;br /&gt;         خمره رو خُرد بکنی خاک می شه،&lt;br /&gt;          خاک هم میفهمه، باد هم می فهمه،&lt;br /&gt;          اَر بخوای به آشیون یه کلاغ نزدیک بشی &lt;br /&gt;          و به جوجه اش دست بزنی چشمتو در می آره!&lt;br /&gt;          همچی قارقار می کنه که انگاری دختر شاه پریون،&lt;br /&gt;          سر هفتا دختر، یه پسر کاکل زری زائیده!&lt;br /&gt;          کِز کردی تو شونه هات و خودِتو می بینی! پردة پنجره چشماتو&lt;br /&gt;          وردارو ببین دنیا را، دیدنیه!&lt;br /&gt;          چشم ما رفتنیه! زندگی مهلت پرسیدن به ماها نمی ده!&lt;br /&gt;من : این جهانی که همه ش مضحکه و تکراره!&lt;br /&gt;      تکه تکه شدن دل چه تماشا داره&lt;br /&gt;      دیده ام دیدنی دنیا را!&lt;br /&gt;      چرخه و چرخشه و پرگاره!!&lt;br /&gt;      خیابون مهمتر از پاهای ژان پل ساتره&lt;br /&gt;      منظورم رفته و جایِ رفته&lt;br /&gt;      چمن از نگاه پابلو نرودا جدیتره!&lt;br /&gt;      منظورم سیرِ و منزلگه سیر!&lt;br /&gt;      سیستم سرگیجه کار و حقوق،&lt;br /&gt;      لذت جویدن و مزة کافکا را خنثی کرده!&lt;br /&gt;      منظورم غریزه و قانونه!&lt;br /&gt;      تُکِ پا رفتنِ همسایة « واگنر »، اونو دلخور کرده!&lt;br /&gt;      منظورم رابطه و دریافته!&lt;br /&gt;      سرویس کامل بشقابای « مادام بواری »&lt;br /&gt;      هُنر آشپزیشو لوث کرده!&lt;br /&gt;      منظورم عاطفه وتکنیکه! &lt;br /&gt;      پشت این پنجره، علم،   &lt;br /&gt;      چتر شک دستش و از آفتاب حرف می زنه.&lt;br /&gt;      با کُتِ وارونه، در بابِ حواس&lt;br /&gt;      با کفش لنگه به لنگه، در بابِ جهت&lt;br /&gt;      با هیاهو، در باب سکوت، تِز می ده!&lt;br /&gt;      پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست! &lt;br /&gt;      سردمه!!&lt;br /&gt;     مثل یک چوبِ بلال، که تو قبرستون افتاده باشه.&lt;br /&gt;    عین کودک وخیال، اینقدر  پاپیچم نشو!&lt;br /&gt;نازی : بینمون دو تا ننو می شه گذاشت.&lt;br /&gt;        پس چرا مورچه دونه می بره! همچی تند و تیز می ره که انگاری&lt;br /&gt;        اگه نره چرخ دنیا پنچره!&lt;br /&gt;        جیرجیرک برای کی می خونه؟&lt;br /&gt;        شب چرا تاریکه؟ ماه چرا طلائیه؟ گُل چرا رنگینه؟&lt;br /&gt;        آفتابگردون بی جهت می گرده؟&lt;br /&gt;        کبوتر بی جهت می چرخه؟&lt;br /&gt;        بغ بغوش بی معناست؟&lt;br /&gt;        همین جوری رو پارچه عکس شقایق می کشند؟&lt;br /&gt;        موشه بی هیچ لذتی می زاد؟&lt;br /&gt;        خودت گفتی، بعدش هم خندیدی!&lt;br /&gt;        ژان پل ساتر از پادگان در می رفت&lt;br /&gt;        بره تا با سیمون خانومش شام بخوره!! شب و روز تو گوش واگنر، &lt;br /&gt;        دُهلِ نُتْ می زدند؟ کافکا هیچ وقت نخندید؟ گل رُز را نشناخت؟&lt;br /&gt;        شعاع طلایی خورشید و درک نکرد؟&lt;br /&gt;       عَرعرِ بچه همسایه شو هیچوقت نشنید!&lt;br /&gt;       دلمون هندونه&lt;br /&gt;       فکرمون هندونه&lt;br /&gt;       روحمون هندونه&lt;br /&gt;       با یه دستِ سرنوشت، یکی شو بر داریم بسّه!!&lt;br /&gt;       بابا!  &lt;br /&gt;       اصلاً به ما چه که حاجی لک لک، عاشق دختر درنا می شه؟ یا نمی شه؟&lt;br /&gt;       می گی ما، برای روحِ مار و مور، حلوا خیرا بکنیم؟&lt;br /&gt;      فرق ما با اونا اینه که ما فقط حرف می زنیم!&lt;br /&gt;      لطف حرف هم مایه درد سره!!!&lt;br /&gt;من : نازی!&lt;br /&gt;نازی : نازی مُرد!&lt;br /&gt;من : آن همه دویدن و سراب.&lt;br /&gt;       این همه درخشش وسیاه.&lt;br /&gt;       تا کجا من اومدم؟&lt;br /&gt;       چه طوری برگردم؟&lt;br /&gt;       چه درازِ سایه م؟&lt;br /&gt;       چه کبودِ پاهام؟&lt;br /&gt;       من کجا خوابم برد؟&lt;br /&gt;       یه چیزی دستم بود، کجا از دستم رفت؟&lt;br /&gt;       من می خوام برگردم به کودکی.&lt;br /&gt;       قول می دم کهاز خونه، پامو بیرون نذارم، سایه مو دنبال نکنم.&lt;br /&gt;       تلخِ تلخم،&lt;br /&gt;       مثل یک خارک سبز،&lt;br /&gt;       سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم!&lt;br /&gt;       چه غریبم روی این خوشظ سرخ.&lt;br /&gt;       من می خوام برگردم به کودکی!!&lt;br /&gt;نازی : نمی شه!!&lt;br /&gt;        کفش برگشت برامون کوچیکه.&lt;br /&gt;من : پا برهنه نمی شه برگردم؟&lt;br /&gt;نازی : پلِ برگشت توان وزن ما را نداره! برگشتن ممکن نیست!&lt;br /&gt;من : برای گذشتن از ناممکن، کیو باید ببینم!!!&lt;br /&gt;نازی : رؤیا را&lt;br /&gt;من : رویا را کجا زیارت بکنم؟&lt;br /&gt;نازی : در عالم خواب&lt;br /&gt;من : خواب به چشمام نمی آد!&lt;br /&gt;نازی : بشمار، تا سی بشمار ..... یک و دو ...&lt;br /&gt;من : یک و دو&lt;br /&gt;نازی : سه و چار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* من و نازی – حسین پناهی – چاپ چهارم 1376 – انتشارات الهام&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35609746-116032921247130741?l=vazneh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://vazneh.blogspot.com/feeds/116032921247130741/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35609746&amp;postID=116032921247130741' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35609746/posts/default/116032921247130741'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35609746/posts/default/116032921247130741'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://vazneh.blogspot.com/2006/10/blog-post_08.html' title='&lt;img src=&quot;http://img.villagephotos.com/p/2006-10/1219276/nazi.gif&quot;&gt;'/><author><name>SAMAD</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417314312505931876</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
