{آنچه که در این ستون شما مشاهده گر آن خواهید بود- حداقل به قلم بنده – نه نقد است ، نه تحلیل و تفسیر و ... بلکه آشنایی با نویسندگانی است که ما آن ها را به عنوان طنز نویس و کار هایشان را به طنز نمی شناسیم یا از این دید به آن ها توجه نکرده ایم.پس کار بنده فقط وفقط جدا سازی کلمات و یا جملات طنزی است که در این آثار دیده می شود.(با توّجه به سواد و سلیقه نداشته ام) بنابر این ما را به چهار میخ نقد نکشید.}
برای پیدا کردن ردپای طنز در کار های مرحوم پناهی بنده فقط – متأسفانه- به شعر هایی که در دو کاستی- ستاره ها ، سلام خداحافظ - که خود ایشاند در آن شعر هایی را گلچین کرده اند و با صدای خودشان آن ها را خوانده اند.همچنین کتاب « من و نازی» را از نظر بی نظرم گذرانده ام.برای من به شخصه گزینش و انتخاب جملات طنز از کارهای ایشان بسیار سخت بود و حتّی اعتراف
می کنم که در خیلی مواقع کاملاً گیج و گنگ می شدم. به این دلیل که تقریباً در تمام کارهایش نوعی طنز وجود داشت و گاهی برای انتخاب، نا خودآگاه تمام شعر را در دفتر چه یادداشتم
می نوشتم. پناهی علاوه بر این که با شیوه خاص و مخصوص خود شعر می گفت و به جرأت
می توان گفت که در بیان طنز نیز کاملاً منحصربفرد بود.طنزی که غیر خودش کسی نمی تواند بگوید. بهتر بگویم به این طنزها فقط می شود گفت : طنز های حسین پناهی.طنز را کاملاً به صورت جدّی می نویسد. گاهی اوقات با تمام تلخی ها شیرینی های خود را دارد.صحبت پیرامون « کسی که هیچ کس نبود و همیشه گریه می کرد.» برای من خیلی مشکل است.در آثارش با تمام سادگی کلمات و ارتباط آن ها، پیچیدگی فکری وجود دارد که باید در بعضی مواقع چندین بار خواند. در کل باید بگویم که حسین پناهی، ساده طنز می گفت.با معذرت از این که نتوانستم خیلی در کار های ایشان دقّت و بررسی مناسب را انجام دهم، به چندین مورد از مطالب طنز ایشان اشاره ای می کنم و امید دارم که در آینده بتوانم با مطالعه و عمیق شدن در کارهای ایشان این خطا را جبران کنم.
(البتّه یکی از کار های جالب و متحیّر کننده حسین پناهی را، چه در شعر و چه در طنز به صورت کامل به عنوان هدیه، به خاطرانتشار اوّلین شماره ماله تقدیم شما عزیزان می کنیم.)
شب و نازی . من وتب .- میهمانان حسین پناهی این گونه اند. با دوخصلت بارز.
.«چه میهمانان بی دردسری هستن مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
ونه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانع اند
و اندکی سکوت.»
- تعریف زندگی.
«میزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود زندگی!»
- دوست داشتن های وی نیز، پناهی وار است.
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم
قانون را دوست دارم
ولی ار پاسبان ها می ترسم
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم
کودکان را دوست دارم
ولی از آئینه می ترسم
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم
من می ترسم
پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم.»
- پهلوان افسانه ای او، امروز مغلوب تکنولوژی شده است.
« تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه
اَتم تو دنیای خودش حریف صدتا رستمه
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه
اَنجیر می خواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه»
- حنای فلاسفه دیگر رنگی ندارد.
فلاسفه خیلی ملال آورند !
نه؟
به کفش تنگ می مانند
یا جیب خالی.
یا چادر فلفلی یک پیرزن مُرده.
یا کارنامه مردودی.
خنده دار است نه؟»
- نتیجة وفادارانه ای می گیرد.
«و نتیجه گرفت که با وفاترین جفت های عالم کفش های آدمیانند.»
- به یادماندنی ترین خاطرات مغشوش را دارد.
« ما چیستیم؟
جز مولکول های فعّال ذهن زمین،
که خاطرات کهکشان ها را مغشوش می کنیم!»
- ..........
«اگر مورچه در دوات بیفتد؟
................
................
................»
- و چند کاریکلماتور.
«به نظر می رسد که زندگی مشکل نیست ، بلکه مشکلات زندگیند!»
«چشم می بندم تا مباد چشمانت را از یاد برده باشم»
«همه چی از یاد آدم می ره
مگه یادش که همیشه یادشه»
صمد طاهری
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------